Download http://bigtheme.net/joomla Free Templates Joomla! 3
Home / Articles / Existence

Existence

maxresdefault

 

Like many philosophically interesting notions, existence is at once familiar and rather elusive. Although we have no more trouble with using the verb ‘exists’ than with the two times table, there is more than a little difficulty in saying just what existence is. Existing seems to be at least as mundane as walking or being hungry. Yet, when we say ‘Tom is hungry’ or ‘Tom is walking’, it may be news to those not in  Tom’s vicinity, whereas ‘Tom exists’ would be news to no one who knew Tom, and merely puzzling to  anyone who did not. Again, we know what it is like to be hungry or to walk, but what is it like to exist, what kind of experience is that? Is it perhaps the experience of being oneself, of being identical with oneself? Yet again, we can readily indicate what is meant by Tom’s walking, but surely Tom’s existing is not something we can indicate to anyone. On the face of it, there would seem to be no way at all in which we can explain what existing is.
مانند بسیاری از مفاهیم جالب فلسفی، “وجود” از یک جنبه مفهومی آشنا و از جهتی دیگر دشوار است. اگر چه ما هیچ مشکلی در استفاده از فعل «وجود داشتن» نداریم، اما گفتن اینکه “وجود داشتن ” دقیقا به چه معناست، امری دشوار است. به نظر می رسد” وجود داشتن” حداقل همانند پیاده روی و یا گرسنه بودن مفهومی دنیوی باشد. با این حال، زمانی که به ما می گویند: “تام گرسنه است” یا “تام راه می رود، ممکن است خبری باشد برای کسانی که در مجاورت تام نیستند، در حالی که” تام وجود دارد ” برای کسانی که تام را می شناسند خبر جدیدی نیست ، و حتی برای انها که اورا نمی شناسند نیز گیج کننده است.  همچنین ما می دانیم که گرسنه شدن و یا راه رفتن چگونه است، اما وجود داشتن چگونه امری است وچه نوع تجربه ای است؟ شاید به معنای بودن است،  یا به معنای یکسان بودن با خود؟ ما به آسانی می توانیم نشان دهیم منظورمان از راه رفتن تام چیست، اما مطمئنا موجودیت تام چیزی نیست که بتوانیم آن را به کسی نشان دهیم. در این خصوص، به نظر می رسد هیچ راهی برای توضیح وجود داشتن نیست.
It may be tempting to think that ‘Tom exists’ means merely ‘Tom is real’. In fact, this could be distinctly appealing, for ‘real’ is what has been called an ‘excluder’ predicate, meaning thereby that it attributes nothing positive to Tom, but operates in a purely negative fashion simply to exclude Tom from being imaginary, mythical, fictional, and the like. To say that ‘exists’ meant ‘is real’ would be to say inter alia that it attributed nothing positive to Tom; and that would do much to relieve our frustration at being so fluent in our use of ‘exists’ despite having no idea of its attributing anything positive to Tom. It would be a relief to discover that ‘exists’ attributes nothing positive to him at all.
ممکن است فکر کنیم که” تام وجود دارد ” صرفا به معنای ” تام واقعی است”  باشد. در حقیقت، این امر می تواند کاملا جذاب باشد،  چراکه «واقعی بودن»  چیزی است که “گزاره حذفی” نامیده می شود ، به این معنی که هیچ ویژگی مثبتی به تام نسبت داده نمی شود، اما به سادگی با یک روش کاملا منفی، تام را از خیالی بودن، افسانه ای بودن ، داستانی بودن، و مانند آن خارج می سازد. گفتن این که “‘وجود داشتن “به معنای” واقعی بودن”  است،  مانند این است که بگوییم مثلا چیزی مثبت به تام نسبت داده نشده است؛ این امر از سردرگمی ما در استفاده صریح از ” وجود داشتن” می کاهد گرچه هیچ نکته مثبتی به تام نمی افزاید. بنابراین این امر می تواند تسکینی برای این امر باشد که “وجود داشتن” هیچ چیز مثبتی به شخص نسبت نمی دهد.
Unfortunately, this won’t do; for among all the negatives that ‘is real’ might be applying to Tom would be not only ‘not imaginary’, ‘not mythical’, etc., but also ‘not nonexistent’. Now, suppose a seer predicted that in two years that a son would be born to Bill and Mary, and that he would be called ‘Tom’. When the prediction was finally fulfilled, we might imagine the seer announcing triumphantly ‘At last Tom exists, exactly as I predicted he would’. If ‘exists’ were an excluder like ‘is real’, then the seer could only be understood as excluding something from Tom; and in this case it would be non-existence. As said by the seer, therefore, ‘At last Tom exists’ could only mean ‘At last Tom is not-nonexistent’. And if he really were to mean that, we should be entitled to ask him just when Tom could ever have been said to be nonexistent, i.e. never to have existed. In fact, before he existed Tom could never even have been referred to, and hence at that time nothing at all could have been attributed to him, not even the property of being nonexistent. Promising as it may have seemed, therefore, ‘Tom exists’ is not to be understood simply as ‘Tom is real’.
متاسفانه، این دیدگاه کارامد نیست؛ چرا که در کنار تمام ویژگیهایی که “واقعی بودن” را برای “خیالی نبودن “،” افسانه ای نبودن” و.. تام می توان استفاده کرد، برای ” عدم وجود نداشتن” هم می توان بکار برد. حال فرض کنید پیشگویی پیش بینی کند که در دو سال آینده که بیل و مری پسری خواهند داشت و نام او “تام” خواهد بود. زمانی که پیش بینی به حقیقت بپیوندد، ممکن است تصور کنیم پیشگو پیروزمندانه اعلام کند ” بالاخره تام وجود دارد، دقیقا همانطور که من پیش بینی کردم”. اگر “وجود داشتن امری حذفی مانند” واقعی بودن ” است، پس پیشگو تنها می تواند با حذف چیزی از تام این امر را دریافته باشد و در این مورد عدم وجود آن مورد است. ” تام بالاخره وجود دارد ” – همان جمله ای که پیشگو گفت- می تواند فقط به این معنی باشد که” تام عدم وجود ندارد” و اگر او واقعا این معنا را در ذهن دارد، باید از او بخواهیم بگوید چه موقع می توان گفت تام وجود ندارد، یعنی به عبارت دیگر هرگز وجود نداشته است. در واقع، قبل از به وجود آمدن او، به وجود داشتن (تام) هرگز  اشاره نمی شده است و در آن زمان هیچ چیزی و نه حتی صفت عدم وجود نیز نمی توانسته به او نسبت داده شود. از این رو به نظر می رسد، “تام وجود دارد” نباید  به سادگی به عنوان “تام واقعی است” در نظر گرفته شود.
Of course, the failure of attempts to understand ‘exists’ as ‘is real’ leaves plenty of room for other suggestions, each proposing to substitute one or more terms for ‘exists’, and thereby to show why our original disquiet about it and existence has been sadly misplaced. If one thinks that ‘exists’ is readily dispensable in favour of some other (less troublesome) expression, then there will be no difficulty in dismissing the thought of there being some such property or attribute as existence. Alternatively, if one thinks that ‘exists’ is not to be dispensed with in this way, then one might be inclined to continue pursuing the puzzle of just what existence is.
البته، شکست در تلاش برای درک ” وجود داشتن” به معنای  “واقعی بودن ” فضای زیادی را برای پیشنهادات دیگر خالی گذاشته است، که هر کدام یک یا چند عبارت را برای مفهوم ” وجود داشتن” پیشنهاد می دهند، و نشان می دهند که چرا اضطراب اصلی ما در مورد  این مفهوم و مفهوم” موجودیت ” متاسفانه نابجا بوده است. اگر کسی فکر می کند که “وجود داشتن” به نفع برخی از عبارت های (کم دردسرتر)  به راحتی قابل چشم پوشی و غیر ضروری است، پس رد اندیشه وجود صفات و ویژگی هایی چون “وجود داشتن” مشکل نیست. اما اگر کسی فکر می کند که مفهوم  “وجود داشتن ” ضروری است  و اینگونه قابل چشم پوشی نیست، پس ممکن است تمایل به ادامه پیگیری معمای  مربوط به مفهوم وجود داشتن  داشته باشد.
It is probably now reasonably clear that the question of existence is inextricably intertwined with the question of ‘exists’. In some languages, the predicate ‘is’ does duty for ‘exists’, and even in English there are archaic uses of ‘is’ in that role. In discussing existence, therefore, we shall be much concerned also with the predicates ‘is’ and ‘exists’. In this regard, the predominant view on existence among contemporary philosophers of an analytic persuasion might be summarized in two theses, the first of which is the Frege-Russell distinction between four different meanings of ‘is’ – the ‘is’ of existence, of identity, of predication, and of generic implication (inclusion), as illustrated below.
–      ‘Socrates is’, rendered in regimented language as ‘( x)(Socrates = x)’.
–      ‘Cicero is Tully’, rendered as ‘Cicero = Tully’.
–      ‘Socrates is wise’, rendered as ‘Wise(Socrates)’.
–      ‘Man is an animal’, rendered as ‘(x)(Man(x)   Animal(x))’.

احتمالا اکنون کاملا روشن شده است که مبحث “موجودیت” به طور جدایی ناپذیری با مساله “وجود داشتن” گره خورده است. در برخی از زبانها،  گزاره «است» می کند وظیفه ” وجود داشتن” را دارد،  حتی در زبان انگلیسی نیز کاربردهای قدیمی از گزاره “است” در این نقش دیده می شود. بنابراین در بحث موجودیت،  ما  با گزاره «است» و «وجود داشتن»  بسیار درگیر خواهیم بود. در این راستا، نظر غالب در خصوص مودیت در میان فیلسوفان معاصر اقناع تحلیلی را می توان در دو نظریه خلاصه کرد، اولین آن تمایز بیان شده از سوی فرگه و راسل میان چهار معانی مختلف «است» می باشد – «است» به معنای وجود، هویت، استنتاج، و مفهومی عمومی است، همانطور که در زیر نشان داده شده است:
– “سقراط است”  در زبان منظم به صورت ” ( X = سقراط) (X)”    برگردانده می شود.
– “سیسرو تالی است” به صورت “سیسرو = تالی ” برگردانده می شود.
-“سقراط حکیم است” به صورت “حکیم (سقراط) ” برگردانده می شود.
– ” انسان حیوان است”  به صورت   (X)) ‘حیوان ‘(X)مرد) (X) برگردانده می شود.
On this view, the different uses of ‘is’ entail correspondingly different meanings, so different in fact as to have nothing whatever in common. That is to say, they are casually ambiguous rather than being merely systematically ambigous or analogical, which would have been the case had their meanings been inter-related though without being univocal in any way – not even partially.
در این دیدگاه، استفاده های مختلف از «است» مستلزم معانی نسبتا مختلف می باشد، در حقیقت هیچ چیز مشترکی در این تفاوتها  نیست. به همین خاطر است که می گویند، آنها به طور اتفاقی مبهم هستند و نه سیستماتیک مبهم و قابل قیاس؛ این امر بدان معناست که معانی آنها  می تواند بهم وابسته باشد بدون آنکه حتی تا حدی هم معنا و تک معنا باشند.
The second thesis commonly, though not universally, held by analytic philosophers might be summed up in the familiar dictum, ‘Existence is not a predicate’. More accurately, it should be written either as ‘Existence is not a (first-level) property’ or as ‘”Exists” is not a (first-level) predicate’. Before discussing current views on this and the earlier thesis, it will therefore be useful to be reminded of what some earlier philosophers have had to say about existence and, correlatively, about ‘is’ and ‘exists’ as verbs of being.
نظریه دوم تقریبا، و نه به طورجهانی، توسط فیلسوفان تحلیلی ارائه شده است و می توان آن را اینگونه خلاصه کرد: ” وجود یک گزاره نیست”.  به طور دقیق تر ، اینگونه می توان گفت که “وجود، یک صفت (سطح اول) نیست و یا ” وجود داشتن ” یک گزاره (سطح اول) نیست. پیش از ارائه مباحث موجود در خصوص دیدگاه فعلی و قبلی، بهتر است برخی از دیدگاها و نظریات فیلسوفان گذشته را در خصوص ” وجود” یاداور شویم؛ همچنین، در مورد «است» و «وجود داشتن» به عنوان فعل بودن.
–      Earlier Views
–      Issues Raised by the Historical Survey
–      Arguments for the Fregean View of ‘Exists’
–      Criticisms of the Fregean View
–      Arguments for the Two-Sense Use of ‘Exists’
–      Arguments for Distinguishing ‘Exists’ from ‘Is’
–      Criticisms of the First-Level Use of ‘Exists’
–      Ontological Implications of the Debate
–      Bibliography
–      Other Internet Resources
–     Related Entries
دیدگاهای پیشین
مسائل مطرح شده از طریق تحقیقات تاریخی
استدلال های موجود در خصوص نظریه ” وجود” فریگه
انتقادهای مربوط به نظریه فریگه
مباحث موجود پیرامون کاربرد دو معنایی ” وجود داشتن”
مباحث موجود در خصوص تمایز میان ” وجود داشتن” و ” است”
انتقادات مربوط به کاربرد سطح اول ” وجود داشتن”
مفاهیم ماهوی مناظره
کتابشناسی
منابع اینترنتی دیگر
مطالب مرتبط

Earlier Views
Aristotle (384-322 BC): It is reasonably common ground among commentators that the Frege-Russell distinction is not to be found in Aristotle either in regard to the uses or the senses of ‘is’. In so far as this applies to the existential and predicative uses, some have explained the former as being merely elliptical for the latter. Thus, ‘Socrates is’ would be merely elliptical for ‘Socrates is a something or other’, where the permissible substitutions for ‘something or other’ are any of Socrates’ essential predicates. On this view, therefore, ‘is’ would be unambiguous because its use was always predicative, either explicitly as in ‘Socrates is a man’ or merely implicitly as in ‘Socrates is’. Not only was the one sense being used, it was being employed with the same force in each case, namely, predicative.
دیدگاه های اولیه
ارسطو (384-322 قبل از میلاد): این منطقی است که زمینه های مشترک در میان مفسران درباره تمایز فرگه و راسل در توجه به مفاهیم “وجود” در ارسطو پیدا نشود. تا آنجا که این امر به استفاده وجودی و اخباری مربوط باشد، برخی از اولی صرفا به عنوان خذف شده ای برای دومی یاد کرده اند. بنابراین، “سقراط است” صرفا  پیش حذفی خواهد بود برای “سقراط چیزی یا دیگر است” ، که در آن جابجایی مجاز برای “چیزی یا دیگر است” هر یک از گزاره های ضروری سقراط است. بنابراین در این دیدگاه،  «است» بدون ابهام می شود به دلیل آنکه استفاده از آن همیشه به صورت گزاره بوده است، هم به صراحت در “سقراط مرد است” و یا صرفا به طور ضمنی در “سقراط است”. نه تنها یک معنی استفاده می شود بلکه با نیروی یکسان در هر مورد به کار گرفته شده است، خصوصا در حالت اخباری.
For the preceding view, G. E. L. Owens claims support from Aristotle’s saying that to be is to be something or other. Hintikka, however, reminds us of several passsages that would seem to conflict with the ellipsis hypothesis, among them the following.
برای دیدگاه قبلی، جی ال ای اونز ادعا از گفتار ارسطو که می گوید که بودن یعنی چیزی و یا دیگری بودن است کمک می گیرد. هینتیکا، با این حال، ما را به یاد چند نوشته که به نظر می رسد با فرضیه حذف تضاد دارند می اندازد که در میان آنها موارد زیر را می توان بر شمرد.

For it is not the same thing not to be something and not to be simpliciter, though owing to the similarity of language to be something appears to differ only a little from to be, and not to be something from not to be. (De Soph. El. 167a4-6)
برای آن که چیزی نبودن با ساده تر نبودن یکی نیست، هر چند با توجه به شباهت زبان چیزی بودن به نظر می رسد تنها کمی متفاوت از بودن است، و نیز چیزی نبودن با نبودن. (De Soph. El. 167a4-6)
Having undermined the ellipsis hypothesis to account for the lack of the Frege-Russell ambiguity in Aristotle, Hintikka suggests that what distinguishes different uses of ‘is’ in Aristotle is not a difference in sense but merely a difference in force – predicative, existential, and identificatory, respectively. So far as distinct uses are concerned, there is no difficulty in finding prima facie examples of those distinguished by Frege-Russell. Ostensibly, ‘Homer is’ would seem to be a clear cut existential use, ‘Socrates is a man’ and ‘Socrates is pale’ predicative uses, and ‘A man is an animal’ a use of generic implication. As Aristotle understands them, however, these uses are not nearly so unrelated as they may appear to us. So far as the existential use is concerned, the earlier quotation is pertinent, for Hintikka interprets it as showing that the existential and predicative occurrences of ‘is’ are indeed related to each other as absolute and relative uses of the same notion. Although being used with existential force in the former but predicative forcein the latter, ‘is’ has the same sense in both. Just as ‘is’ can sometimes be used with existential force and sometimes with predicative force, it can also be used sometimes with predicative force and sometimes with the force of identity. Among predications, Aristotle distinguished between essential and accidental, with ‘Socrates is a man’ being an example of the first and ‘Socrates is pale’ an example of the second. In regard to essential predication but not to accidental predication, however, Aristotle takes ‘is’ to express identity. The former is to be understood as saying that Socrates is identically what ‘to be a man’ signifies, whereas in the latter he is not identically what ‘to be pale’ signifies. Similarly, in ‘a man is an animal’, a man is taken to be identical with what ‘to be an animal’ signifies. So, just as the existential and predicative uses are not unrelated, neither are the predicative, identity, and generic implication uses unrelated. Being related to each other, the Aristotelian uses do not correspond to the four uses distinguished by Frege, since these are presented as being totally unrelated to each other.
پس از تضعیف فرضیه حذف به نفع عدم ابهام فرگه و راسل در ارسطو، هینتیکا نشان می دهد که استفاده های متفاوت از وجه تمایز «است» توسط ارسطو تفاوت در مفهوم ندارد بلکه صرفا تفاوت در نوع است – مسندی، وجودی، اخباری و مشخص کننده. تاکنون تا هنگامی که به استفاده مجزا مربوط شود، هیچ مشکلی در پیدا کردن نمونه هایی بدیهی از انچه که فرگه و راسل مشخص کرده اند، وجود ندارد. ظاهرا، “هومر است”، به نظر می رسد یک استفاده وجودی صریح و روشن است ، “سقراط مرد است” و “سقراط رنگ پریده است” استفاده اخباری ، و”انسان یک حیوان است” استفاده از یک تضمین کلی است. با این حال همانطور که ارسطو آنها را می فهمد،  این استفاده ها تقریبا آنقدر هم که به نظر ما می رسد؛ نامربوط نیستند. تا آنجا که به استفاده وجودی مربوط می شود، نقل قول اولیه مربوط است، برای همین هم هینتیکا آن را به گونه ای تفسیر کرده که نشان دهد که ظهور وجودی و اخباری «است» در شکل استفاده مطلق و نسبی از مفهومی یکسان در واقع به یکدیگر مرتبط اند. اگر چه «است»  به صورت وجودی در اولی و اخباری در دومی استفاده می شود، ولی معنای آن در هر دو مشابه است. فقط به عنوان «است» گاهی اوقات می توان آن را به صورت وجودی استفاده کرد و گاهی اخباری، گاهی اوقات مسندی و گاهی مشخص کننده. در میان مسندی ها، ارسطو بین ضروری و تصادفی فرق می گذارد، که  “سقراط مرد است” یک مثال از اولی و “سقراط رنگ پریده است” به عنوان مثالی از دومی است. با این حال، با توجه به اخباری ضروری و نه بر اساس نوع تصادفی است که ارسطو «است» را برای بیان هویت می داند. اولی نقلی است که عنوان می کند که سقراط عینا آن چیزی است که کلمه مرد بر آن دلالت دارد، در حالی که در دومی او عینا آن چیزی نیست که رنگ پریده بر آن دلالت می کند. به طور مشابه، در “انسان یک حیوان است” یک مرد عینا یکسان با آنچه یک حیوان” دلالت دارد است.  بنابراین، فقط به عنوان استفاده وجودی و مسندی با هم مرتبط اند، و نه اخباری، هویتی، و تضمینی. با توجه به ارتباط با یک دیگر، استفاده ارسطویی با چهار استفاده مشخص شده توسط فرگه مشابه نیست، از این رو کاملا نامربوط به یکدیگر معرفی شده اند.
As a final point about ‘is’, we might ask whether Aristotle recognized it as having one or two existential uses. According to Owen, he nowhere distinguishes between the two that Geach has called the ‘actuality’ and the ‘there-is’ uses. Turning now from Aristotle on ‘is’ to Aristotle on existence. His conclusion in the Metaphysics was that for any entity to be was for it to be what it is, i.e. what it essentially is. If Socrates is essentially a man, then for Socrates to be would be for him to be a man. So, the immediate explanation of the reality of Socrates would be in terms of his being man. One might then ask what would explain the reality of being a man, with the answer being that it would stem from being an animal, and so on. At each point, the explanation of Socrates’ existence would be in terms of what it is essentially. The point would be reached, however, when the explanation would be in terms of the category to which he belongs, which is substance. But, this could not be the ultimate explanation of his reality, since the same question could be asked of substance.
به عنوان یک نکته نهایی در مورد «است»، ممکن است بپرسید که آیا ارسطو آن را به عنوان داشتن یک یا دو استفاده وجودی شناخته است. بنا به عقیده اوون، او هیچ جا تمایزی نمی گذارد بین استفاده هایی که گیچ آنرا “واقعیت” و “وجود دارد، است” می نامد. اکنون از «است» ارسطو به وجود ارسطو بپردازیم. نتیجه گیری او در متافیزیک آن بود که لازمه بودن هر چیز بودن آن به شکلی است که باید باشد، یعنی آنچه که اساسا است. اگر سقراط که اساسا یک مرد است ، پس سقراط خواهد بود در صورتی که او یک مرد باشد. بنابراین، توضیح فوری از واقعیت سقراط از نظر مرد بودن او است. پس از آن ممکن است کسی بپرسد که واقعیت یک مرد بودن را چه چیزی توضیح می دهد؛ که پاسخ این است که آن مفهوم از یک حیوان بودن نشات می گیرد، و غیره. در هر نقطه، توضیح وجود سقراط به صورتی از آنچه که اساسا باید باشد است. زمانی که توضیح در ارتباط با  دسته ای که به آن متعلق است باشد که در واقع ماده است، به این نقطه خواهد رسید. اما، این نمی تواند توضیح نهایی از واقعیت او باشد، بنابراین همین سوال می تواند درباره ماده پرسیده شود.
Now, if being were itself a genus, then substance (and indeed all the other categories) might belong to it, and the ultimate explanation of Socrates’ existence could be in terms of being (existence). This option, however, is not available to Aristotle, since he insisted that being is decidedly not a genus. So, although for Socrates to be is for him to be what he is essentially, we can pursue that lead as long as wish, but will never reach the point at which being (existence) is part of the essence of any genus – even the ultimate one – to which Socrates belongs. As Aristotle recognized, Socrates’ reality would ultimately have to be demonstrated.
اکنون، اگر که بودن یک جنس باشد، پس ماده (و در واقع تمام دسته های دیگر) ممکن است به آن تعلق داشته باشند، و توضیح غایی هستی سقراط می تواند از منظر بودن (وجود) باشد. این گزینه، با این حال، در دسترس ارسطو نیست زیرا که او اصرار داشت که بودن قطعا یک جنس نیست. بنابراین، اگر چه برای سقراط بودن، بودن به معنای آنچه که اساسا باید باشد است، و می توانیم تا جایی که بخواهیم این امر را دنبال کنیم، اما هرگز به آن نقطه که در آن وجود (وجود)، بخشی از ماهیت هر جنس است نخواهیم رسید – حتی یک وجود متعالی – که سقراط متعلق به ان میباشد. همانطور که ارسطو می گوید، واقعیت سقراط در نهایت مجبور به نشان داده شدن می شود.
This, however, should not be taken to be a tacit recognition that existence is some kind of ontological element additional to Socrates, for Aristotle draws no distinction between the being (existence) of entities and the being (occurrence) of events or the being (obtaining) of facts, and no one would suggest that the obtaining of a fact was some kind of ontological element additional to the fact. Thus, Aristotle provides an excellent example of someone who, unlike Frege, recognized that ‘is’ could indeed be predicated of individuals, but did not feel bound to accept any ontological implications therefrom.
با این حال، باید در نظر گرفته شود که به طور ضمنی وجود نوعی از عنصر هستی شناختی اضافی برای سقراط است، و ارسطو هیچ فرقی بین بودن (وجود) اشخاص و وجود (بروز) پدیده و یا بودن (به دست آوردن) حقایق نمی گذارد، و هیچ کس نمی گوید که به دست آوردن یک واقعیت نوعی از عنصر هستی شناختی اضافی را به این واقعیت می افزاید. بنابراین، ارسطو یک نمونه عالی از کسی که، بر خلاف فرگه، اعتقاد دارد که «است» در واقع می تواند از افراد منتج شده باشد، اما احساس نمی کند مکلف به قبول هر پیامد هستی شناختی مترتب بر آن است.
Avicenna (980-1037): With Averroes (1126-1196), Avicenna was one of the pre-eminent Arabian philosophers of the middle ages. I mention him because, unlike Aristotle, he was insistent on existence being an ontological constituent that was quite distinct from essence. Essences, he noted, can be present either in things or (intentionally) in intellect: in the former case they are engaged in the reality of things, in the latter they are conceived of by intellect. Considered in se, however, they are in neither; for if, in themselves, they were in things, they could never be in intellect, nor vice versa. Considered inthemselves, therefore, they are in fact pure possibility which, in Avicenna’s view, is far from saying that they are nothing at all. Rather, they can be said to have a certain kind of existence (esse essentiae), albeit one very much inferior to actual existence (esse existentiae). The notion of esse essentiae was to reappear later in Henry of Ghent (d. 1293) among others. Although it might seem to be a highly fanciful notion, it is hardly more fanciful than some haecceity theories which employ the same distinction, nor perhaps than some possible worlds theories either.
ابن سینا (980-1037): همراه با ابن رشد (1126-1196)، ابن سینا یکی از فلاسفه برجسته عرب پیش از قرون وسطی بود. من از او به این دلیل یاد کردم که بر خلاف ارسطو، او اصرار دارد وجود، جزء هستی شناختی کاملا متمایز از جوهر است. او اشاره می کند که جوهر، هم می تواند در همه اشیاء و یا (به عمد) در عقل نمایانده و ارائه شود: در مورد اول آنها در درگیر واقعیت اشیاء هستند ، در دومی که آنها با عقل درک می شوند. با توجه به این دلیل که به الذات آنها در خود اشیاء هستند نمی توانند با عقل درک شوند و بالعکس. با این نگاه، در نظر ابن سینا این موارد در واقع احتمالاتی ناب هستند که بسیار دور از آن هستند که هیچ انگاشته شوند. در عوض، می توان گفت آنها به یک نوع خاصی از وجود (esse essentiae) هستند، البته بسیار پایین تر از وجود واقعی (esse existentiae). مفهوم ESSE essentiae بعدها بیشتر از دیگران در آثار در هنری گنت (د. 1293) ظهور یافت. هر چند که ممکن است به نظر برسد مفهومی بسیار خیالی است، اما از بسیاری از نظریه های این بودنی/ چیستی بودن haecceity  که بر همین تمایز استوارند کمتر خیال پرورانه است اما نه از نظر برخی از نظریه ممکن جهانی.
Whereas the immediate explanation of the actuality of Aristotle’s substances lay in what they were essentially, that was not the case with Avicenna’s essences for their status was that of the merely possible. They entered the realm of the actual only if existence (esse existentiae) happened (accidit) to them. Here, therefore, he has introduced a new element into the ontological scheme of things, an innovation that was later to earn him the reproach of his compatriot Averroes. The new element is existence, which Avicenna regarded as an accident, a property of things. In his view, it was sharply to be distinguished from essence. Such views had been quite foreign to Aristotle’s scheme of things.
در حالی که توضیح فوری واقعیت خواص ارسطو در چیزی است که آنها اساسا هستند، در مورد جوهر ابن سینا این گونه نیست؛ زیرا حالت آن صرفا ممکن بودن است. آنها تنها در صورتی به قلمرو واقعی وارد می شوند که وجود (esse existentiae) درباره آنها اتفاق بیافتد (accidit). بنابراین در اینجا، او یک عنصر جدید را به طرح هستی شناختی اشیاء معرفی می کند ، یک نوآوری که بعدها باعث سرزنش از جانب ابن رشد شده است. این عنصر جدید وجود بود که ابن سینا آنرا به عنوان یک حادثه و یک ویژگی از یک شیئ در نظر گرفته است. در نظر وی، این امر به شدت متمایز از ذات است. چنین دیدگاهی با طرح ارسطو از اشیاء کاملا متفاوت بوده است.

Check Also

bagherpoor-kashani

Answering religious misgivings

stars of guidance

It is a wise person who mistakenly stumbles and falls not the reason

  Dr. Amir Zamiri: discussing the necessity of sending representatives rooted in the human mind …

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *